بهانه زندگی من و بابایی
به امید روزی که بهترین بهانمون وارد زندگیمون بشه
تاريخ : چهارشنبه 28 تير 1391 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

عزیز دلم

خوشحالم که با تو هر جا که بخواهم میتونم برم

خوشحالم که دل به دل تنوع پرستم میدی

خوشحالم که همراهیم میکنی تو مسیری که همیشه دوست داشتم برم و... نذاشتی تنها برم و همراه خوبم شدی و هستی

خوشحالم که اومدی،موندی،هنوزم هستی.




بازدید : مرتبه | موضوع :
52
تاريخ : چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

 مژده ای دل که دگر بهار آمده است

خوش خرامیده و با حسن و  وقار آمده است

به تو ای باد صبا می دهمت پیغامی

این پیامی است که از دوست به یار امده است

شاد باشید در این عید و سال جدید

 

سالی که گذشت بهترین سال من بود..خداوند من را لایق مادر شدن دانست

پسر کوچولویی به من عطا کرد که همه زندگی من شد

هر کارش و هر لحظه اش برای من لذت بخش بود..هر نگاهش به من انرژی میداد

با گریه هایش غمگین شدم و با خنده هایش به عرش رفتم

برسام عزیزم نور رو شادی رو به زندگی من و باباش آورد

امیدوارم که خداوند خودش محافظش باشه و مرا کمک کند که بتوانم به بهترین نحو تربیتش کنم

 

 

برسام عزیزم سال نو مبارک

اولین سالی که سال تحویل یه خانواده سه نفری کنار سفره هفت سین نشستیم

شروع عید امسال چهارشنبه شب بود ساعت 8.20 دقیقه

عمو و زنمو و پریا و مامان بزرگت مهمون ما بودن لحظه تحویل سال کنار هم بودیم اولش شما خواب بودی ولی به محض تحویل سال بیدار شدی

و وارد سال 1393 شدیم

خبری از مسافرت امسال نبود..جایی خاصی مدنظرم نبود به خاطر اینکه تو کوچیک بودی و توی ماشین خیلی نا آرومی..

خاله نسرین اینا دو روزی اومدن تهران خونمون باهاشون رفتیم بیرون ..باغ پرندگان ..کاخ نیاوران

بعد از اونا دایی علی و خاله مریم دو روز اومدن خونمون با اونا هم رفتیم کاخ سعد آباد

 

اولین عید و اولین حموم عید

کنار سفره هفت سین

 

اینم در باغ پرندگان

 

اینا هم کاخ سعد آباد

اینم عکس شما با رادین و رادمهر توی عید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 415 مرتبه | موضوع :
51
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

سلام گل پسرم

فدات بشم انقدر بزرگ شدی

جیگر مامان شدی

الان دیگه کالا همه چی و متوجه میشی خیلی نفس شدی فداااااااااااااات شم

الان نشستی بغلم داری بازی میکنی

عزیزم تو این یک ماه دوتا دیگه دندون در اوردی

بالا اون بزرگ وسطی ها

سمت چپی رو 1 اسفند درست شروع 7 ماهگی

راستی رو 4 اسفند در اوردی

10 اسفند یعنی 7 ماهگی و 10 روزگی تونستی مسلط با رورویک جلویی بری و قدم برداری

البته من خیلی کم میذارمت تو رورویک اگر زیاد میذاشتم زودتر یاد میگرفتی

6 ماهگی فقط عقبی میرفتی

تو همین ماه عقبی هم سینه خیز میری عشقممممممممممم...بار اولی که دیدم داری میری عقب نمیدونی چقدر ذووووووق کردم

راستی بهت نگفتم الان یک ماهی میشه اسمت و میشناسی

6ماه و نیمت بود اسمتو شناختی...

در حال حاضر دد و اد میگی اوازم هم فراوون میخونی

بریم ادامه مطلب عکسای خوشگلتو بذارمممممممم



ادامه مطلب...

بازدید : 538 مرتبه | موضوع :
49
تاريخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

           فونت زيبا ساز         فونت زيبا ساز         فونت زيبا ساز       فونت زيبا ساز        فونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 سلام سلام صد تا سلام

                                                        من اومدم با دندونام

                                                         میخوام نشونتون بدم

                                                         صاحب مروارید منم

                                                       یواش یواش و بی صدا

                                                      شدم جزء کباب خورها

 

❤شکلکهــای
جالـــب آرویــــن❤

خبر بدید به قندون برسام در اورده دندون

پسر نازم در تاریخ

1392/10/2

دوشنبه شب ساعت 12 شب دندونش خودشو نشون داد

 

 وقتی وارد 4 ماه شدی مدام دستات توی دهنت بود...من گفتم احتمالا به خاطر دندونات

ولی همه میگفتن نههههههههههه الان خیلی زوده....منم دیگه کلا فراموش کردم

البته یه دندونی خوبم برات خریدم که بکشی به لثه هاش

حدود دو هفته آخر خیلی نااروم شده بودی و گریه میکردی طوری که کبود میشد مخصوصا قبل از خواب منم نمیدونستم چرا اینطوری میکنی

تا اونشب که اربعین بود و گفتم مامان بزرگت مراسم داشت شبش که اومدیم خونه ساعت 12 شب دست کشیدم به لثه ت  ...همینجوری اتفاقی اصلا خیلی کم پیش میمود اینکارو کنم

دیدم یهووووووویی دستم به چیز تیز خورد..............

انقدر ذوووووق زده شده بودم ...بدو بدو رفتم به بابایی گفتم ..بعد اومدم هی بغلت مبکردم و ماااااااااااااااااااچ آبدار ازت میکردم.

بابایی هم اومد دست کشید هی بهت میگفت مبارکهههههههههههه

خلاصه فردا شب هم بابایی دست زد دید بله بغلی هم در اومده

یعنی دوتا تو دو روز....اولیش سمت راستی بعد چپی

البته اینم بگم خیلی کوشولو اصلا معلوم نیستن فقط با لمس کردن معلومه

انقدر دوست دارم رو دندونت دست بکشیم....

 

خلاصه روز 5شنبه 4 دی برات جشن دندونی گرفتیم..

خیلی یهویی شد اصلا امادگی نداشتم.شب قبلش یهویی به سر زد گفتم بگیرم

عکساشو تو ادامه مطلب میذارم

 



ادامه مطلب...

بازدید : 487 مرتبه | موضوع :
50
تاريخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

سلام پسر عزیزم

میدونی الان ساعت چنده؟ ساعت 1 نیمه شب انقدر مامانی رو اذیت میکنی اصلا وقت نمیکنم بیام یه سر کوچیک به وبلاگت بزنم

الان خوابیدی منم اومدم بعد از یک ماه

در حال حاضر شما 6 ماه 14 روزتونه (14/بهمن/92)

پنجشنبه 3 بهمن عروسی خاله اعظم بود خیلی خوش گذشت شما که پسر گلی بودی

از ساعت 7 خوابیدی تا 9 هههههههه موقع شام خوردن بیدار شدی....از یه طرف خواب بودی خیلی خوب بود ولی از یه طرفم اصلا تو فیلم نبودی حیف شد

 

دیگه اینکه 7 بهمن هم روز دوشنبه واکسن 6ماهگی تو زدیم ..خداروشکر خوب بود نه تب کردی نه درد داشتی...

اینم پسری روز واکسن

اینم پای چپ

 

 

عزیز دلم تند تند داری دندون در میاری به غیر از اون دوتا پایینی ها دو تا دیگه بالا هم در اوردی

الهی مامان بمیره خیلی اذیت میشی و به خاطرش گریه میکنی منم کاری از دستم بر نمیاد

مدام برات ژل بیحسی میزنم تا آروم شه یا من و بابایی انگشت مون رو میکنیم دهنت تو هم گازمون میگیره انقدرم دندونات تیییییییییییزه که نگو

بعد دندون پایینی هات دندون نیش بالایی سمت چپت در اومد قبلش حدود 10 روزی اسهال شدی

طوری که بردمت بیمارستان ولی گفتن حالش خوبه چند روز بعدش دندونت نیش زد

30/10/92 در اومد دندونت دوشنبه..........

الانم سمت راستی نیش زده کامل در نیومده هنوز..

 

پسر خوشگلم 4 ماهگی شروع کردی به غلت زدن ولی تنبلی کردی و کم میزدی

ولی الان بیا و ببین واااااااای سه سوت چپه میشی تو خواب تو بیداری انقدر غلت میزنی و دمر میشی بعدم گریه میکنی باید بیام صافت کنم دوباره دمر میشی و گریه میکنی

این عکس اولین باری که تو خواب دمر شدی صبح جمعه بود 20 دی 92

 

بریم ادامه مطلب

 

 

 

 

 



ادامه مطلب...

بازدید : 671 مرتبه | موضوع :
48
تاريخ : يکشنبه 8 دی 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

سلام

پسر عزیزم 5 ماهگیت مبارک باشه....

شب یلدا که 30 آذر بود روز شنبه شما هم وارد 5 ماهگی شدی

 دلم میخواست اونشب لباس هندوونه ای برات بگیرم و تنت کنم ولی تنبلی کردم و دیر اقدام کردم

چند تا مغازه رفتم نداشتن...

اینم یه دونه عکس از اون روز البته خبر خاصی نبود خونه مامان بزرگت بودیم .....

پس فردا یعنی روز دوشنبه 2 دی اربعین بود که مامان بزرگت مراسم داشت و شام داد ...البته هر سال

پارسال این موقع شما تو دلم بودی ..امسال بغلم بودی

ما هم این چند روزه میرفتیم خونه مامان بزرگ برای کمک .....تو هم خیلی نق میزدی و گریه میکردی واینمسادی..

اینم عکس شما ظهر روز اربعین....مراسم شب بود

اینم شب بعد از تموم شدم مراسم

قربون اون خندت بشمممم

اینم یه عکس با تارا..که الان 6 سالش

 

اینا هم چند تا عکس بین 4 ماهگی تا 5 ماهگی شما

اول از همه این عکس مال روزی که شما اولین بار سوار رورویک شدی

روز جمعه 22 آذر ماه بود صبح من رفتم بیرون خرید ما و بابایی موندید خونه وقتی برگشتم دیدم بابایی گذاشتت تو رورویک داره ازت قیلم میگیره......خخخخخخ انقدر تعجب کرده بودی

بهتره بقیه رو بریم ادامه مطلب



ادامه مطلب...

بازدید : 440 مرتبه | موضوع :
47
تاريخ : جمعه 29 آذر 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

سلام پسرم

الان تو ماه محرم هستیم البته اخراش یک ماهی شده نیومدم اینجا..

روزا خیلی با تو درگیرم الانم که اومدم اینجا به زور موفق شدم بخوابونمت

تازگی ها خیلی بد قلق و گریه رو نق نقو شدی...ههههه چقدر صفات

فکر کنم داری دندون در میاری الهی دورت بگردم انقدر بزرگ شدی که میخوای دندون در بیاری عشق مامان.

به خاطر همین همش دستت تو دهنت و نق میزنی

تا حالا شصتتو میخوردی الان همه انگشتاتو میخوری ملچ مولوچ جونممممممممممممم...

پسرم الان وزنت 6500 شده قدت هم فکر کنم حدود 60 یا بیشتر شده باشی

عسلم چنان با صداااااااااااای بلند میخندی که دلم ضعف میره برای خنده هات

تا باهات حرف میزنیم یا بازی میکنیم انقدر خوش خنده ای غش غش میخندی

عشقم تو ماه محرم لباس علی اصغر برات گرفتم و تنت کردیم انقدر جیگر شده بودی

نفسکم 4 ماهت شد واکسنت هم زدیم فقط توی پای چپت زد

خداروشکر خیلی خوب بود اصلا نه گریه کردی نه تب کردی....پاهاتم راحت تکون میدادی میبردی بالا میکوبیدی پایین هههههههههههه من شک کردم نکنه اصلا واکسن نزدی چرا هیچی نمیگی

مرد شدی جیگر شدی نفس شدی................

بریم چند تا عکس خوشگل بذاریم

 

راستی پسرممممممممم

روز 8/9/92 بود داشتیم شام میخوردیم یهو دیدیم تو به پهلو شدی..اولین باری بود که خودت پهلو شدی

چند روز بعدش خونه مامان بزرگ پری بودیم خودت یهو غلت زدی ووووووویییییییییی

خاله اعظم و زندایی مهناز هم بودن انقدر ذوق کردیممممممممممممممممممم برات دست زدیم

عشقممممممممممممممم اولین غلتت بود

11/9/92 بود

 

 



ادامه مطلب...

بازدید : 701 مرتبه | موضوع :
46
تاريخ : چهارشنبه 1 آبان 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

برسام کوچولو من..عشق مامان

چقدر  روزای با تو بودن خوبه...چقدر خوش میگذره..دیگه حوصلم سر نمیره دیگه سر به سر بابایی نمیذارم

امروز اول آبان و سه ماه شدی...مثل برق و باد داره روزا میگذره...بازم میگم دلم نمیخواد بزرگ شی دلم میخواد نی نی بمونی باهات عروسک بازی کنم...

انقدر جیگر شدی که نگوو...تا باهات حرف میزنیم یا نگات میکنیم سریع میخندی..ولی  خنده هات صدا نداره

فقط یکبار با صدا خندیدی...هنوز بلد نیستی از خودت صدا در بیاری..انقدر خوش خنده و مهربونی که نگوو

عروسکی یا چیزی رو جلوت نگه نمیدارم نگاشون میکنی با چشمات دنبال میکنی ولی هنوز بلد نیستی بگیری...بهت میگم بگیرش فقط نگاه میکنی..فکر کنم از چند وقت دیگه یاد بگیری بگیری

دستتو میخوری یه صدای ملچ مولوچ از خودت در میاری بابایی انقدر ذوق میکنه که نگوووووووووو

انقدر شصتتو میخوری که دستات پیر میشه...منم هی دستتو در میارم پستونک میذارم دهنت

تو این چند وقته انقدر عروسی رفتیمم قرتی شدی...5 تا عروسی رفتیم ..امشب هم بازم دعوتیم

عروسی دختر عموی بابایی...

چند تا عکس برات میذارم ببین چقدر نفس شدی...

 

 



ادامه مطلب...

بازدید : 583 مرتبه | موضوع :
45
تاريخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

گلمممممممم

دوماه شدی و باید واکسن تو میزدیم......از قبلش خیلی استرس داشتم که من دست تنها چکار کنم

مامانی هی میگفت بیا خونه ما اینجا واکسن میزنیم که کمکت باشیم ولی من نرفتم گفتم راه دوره بابایی هم تنها میمونه گناه داره

صبح روز یکشنبه 31 مهر 92 دقیقا دوماه شدی ساعت 7 صبح بابایی رفتیم مرکز بهداشت...اولین نفر هم بودیم.....وایسادیم تا 8 صبح که خانمه اومد صدامون زد رفتیم توووووو

از قبلش بهش استامینوفن داده بودمم...خانمه به بابایی گفت بخوابوش روی پات بعد به من گفت پاهاشو محکم بگیر...

اولین آمپول و زد به پای راستت یهووووووووووو جیغت رفا تو آسموناااااااااااااا...دیدم خانمه گفت وای در اومد

نگو سوزن سرش از سرنگ جدا شد.....یعنی نتونسته بود واکسن و بزنه..به خاطر همین یکی دیگه اورد دوباره زد همون پاااااااااااات دوباره جیغت رفت بالا................

قلبم داشت وایمساد...مامانت بمیره که درد کشیدی..کاشکی میشد من به جات میزدم

داشتی غش میکردی به بابایی گفتن بلندش کن..بعد هی نازت کردم بوست کردممم.

دوباره خانمه واکسن بعدی رو اورد زد توی پای چپت....دوباره جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

دو تا قطره فلج اطفال هم ریخت توی دهنت....

بعد بهمون گفت امروز روی پای چپش کمپرس سر بذار فردا گرمم..

بابایی ما رو رسوند خونه خودش رفت سرکار...تو تا ساعت 1:30 خوب بودی و خواب بودی

یهو ساعت 11:30 با گریه و جیغ از خواب پریدی...مامانت بمیره چقدر درد داشتی سریع بغلت کردم

بهت شیر دادم..تا به پاهات دست میزدم میزدی زیر گریه...مدام تب تو چک میکردم که دیدم بله تب کردی

هر 4 ساعت بهت استامینوفن میدادممم رفتم یه ظرف آب اوردم پاشویت کنم..ولی نمذاشتی

همش گریه میکردی....با پاهات میکوبوندس تو ظرف آب .....دوتاییمون خیس آب میشدیم.......هههههههه

خلاصه تاااااااااا ساعت 8 9 شب تو یکسره از درد گریه کردی..بابا هم مدام زنگ میزد و حالتو میپرسید

دیگه کم کم اروم شدی...پاهاتو تکون میدادی دردت نمیومد....ساعت 12 خوابیدیدم ولی من مدام بیدار میشدم تب و چک میکردم تا 3 نف شب تب داشتی دیگه تبت قطع شد..

یه بارم ساعت 6 بابایی بیدار شده بود تبتو چک کرده بود...که خداروشکر نداشتی

خیلی روز سختی بود پر از استرس..به بابایی گفته بودم شیاف خریده بود..که اگر یهو رفت بالا با شیاف تب تو بیارم پایین....................

پس فردای روز واکسن رفتیم مسافرت



ادامه مطلب...

بازدید : 600 مرتبه | موضوع :
44
تاريخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

ناز گلم سلاممممممم

البته اصولا نازگل رو برای دخملا میگن ولی نمیدونم چرا من همش به تو میگم نازگلم

بس که نااااااااااااازی مثل گل...

امروز 10 مهر شما دوماه 11 روزته عشقم که داری روز به روز بزرگ میشی..دلم میخواد همینطوری نی نی بمونی...انقدر درکنارت احساس خوبی دارممممممممممم که نگو...نمیدونی چطوری دیوانه وار عاشقت شدم

خوب پسرم رو 15 شهریور 92 بود به بابایی گفتم بیا برسام ببریم آتلیه تا نی نی ازش چند تا عکس خوشمل بندازیم..رفتیم همون آتلیه که رفته بودم عکس بارداری انداخته بودم...

 



ادامه مطلب...

بازدید : 552 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : دوشنبه 11 شهريور 1392 | نویسنده : مامان دست کوچولو پا کوچولو

قلبسلام به پسر گلمم...

انقدر دیر به دیر میام اینجا که نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

اللهی دورت بگردم ..هر روز که میگذره عشق و علاقه ام نسبت بهت هزار برابر میشه...

هر موقع که چشمات و باز میکنی و نگاه من میکنی انگار تمام دنیا رو بهم دادن..انقدر نگاه کردن تو دوست دارم.....

پسر باهوش من...از وقتی که به دنیا اومدی همه میگفتن برسام خیلی بچه تیزی..میگفتن معلوم باهوش

آخه یه کارایی میکردی و میکنی که تعجب همه رو برانگیزه....

مثلا از همون نوزادیت مامانی اکرم سرپا نگه میداشتت تو هم روی پاهات وایمیسادی....

همه تعجب میکردم .میگفتن وااااییییییییییییییییی وایساده..

یا مثلا بعد از 10 روز که گذشت هر کسی رو از بغلت رد میشد تو با چشمات  دنبالش میکردی...

قربون اون چشمات برم که فتوکپی چشمای باباییت....رنگ چشمات به دنیا اومدی مشکی بود.ولی روز به روز داره روشن میشه....مثل بابایی...

الان که 40 روزته هر موقع دستاتو میگیریم سرتو بلند میکنی...هههههههههههههه

عمت میگه بچه 3 ماهش بشه اینکارو میکنه....

یا من هر موقع میخوام جاتو عوض کنم پاهاتو میگیرم تو سریع باسن تو خودت بلند میکنی...خیلی بامزه میشی...

الان دارم برات مینویسم .خواب بودی ..بیدار شدی داری نق نق میکنی.......برم بهت شیر بدم دوباره میام از هنر نمایی هات میگم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

قلب

 اومدم.عشق من بالاخره تونستم بعد از دقیقا یک ساعت بخوابونمت..نمیدونم چرا بعضی اوقات انقدر بد قلق میشی....بعضی شبا هم همینطور میشی تا امروز 8 شب شده که نذاشتی مامان و بابا بخوابن.

حداقل به خاطر بابایی بخواب..بنده خدا میخواد بره سرکار...

میخوام برات چند تا از عکسات و بذارم.نمیدونم چرا تو عکسات زیاد خوب نمیفتی..به قول معروف خوش عکس نیستی.برعکس مامانت

بریم ادامه مطلب



ادامه مطلب...

بازدید : 804 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد